برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
بهم گفت " خیلی هوس اون خوراکی که خونه داییت خوردم رو کردم ... اون چی بود ؟ "منم نمیدونستم اسمش چی بود .. اما میدونستم از چابهار خریده بودن ،تماس گرفتم و اسمش رو پرسیدم و فهمیدم که از پاکستان وارد چابهار میشه.اینکه حامد چیزی رو هوس کرده بود که در دسترسش نبود، شدیدا فکرم رو آزار میداد.با بارانا توی سایت " باسلام " کلی سرچ کردیم و شیک ترین پکیجش رو پیدا کردیم ، از یه غرفه دار توو چابهار خریدیمش.بعد که کد رهگیری بسته برام پیامک شد ؛ کار بارانا این بود که هر روز بگه بیا چک کنیم ببینیم الان بسته مون کجاست.خوشحال بود ... از اینکه قراره اونو کادو برای حامد بفرستیم و یک راز مشترک رو با من ساخته بود ، هیجان داشت...چند روز پیش بسته به دستمون رسید ...امروز با بارانا دوباره به اداره پست رفتیم ... یه نقاشی رو که بارانا واسه حامد کشیده بود رو داخل بسته گذاشتیم ، منم با یه بوسه رژلبی و یه نامه از جنس عاشقانه های دهه شصتی ، حرف دلمو نوشتم ... بعد بسته رو پست کردیم به هزاران کیلومتر دورتر.توو راه برگشت از پست خونه ، بارانا انقدر با هیجان از این کار مخفی که دو تایی انجام داده بودیم و قرار بود حامد رو سورپرایز کنیم ، حرف میزد که منم بیشتر هیجان زده شدم .... توو تمام لحظاتِ حرف زدناش چشماش برق میزد ...منو یاد سریال ارتش سری ، فرمانده کسلِر و اون گروه نجات بلژیکی می نداخت ... یادش بخیر ...من بدون روتوش:من انقدر فصل پاییز رو دوست دارم که از خیلی وقت پیش و دوران مجردی تصمیم گرفته بودم که اسم دخترم رو بذارم " پاییز " ...بعد به خودم میگفتم حتما از اولین چیزایی که به پاییز یاد میدم اینه که همه رو دوست داشته باشه مگه اینکه خلافش ثابت بشه ، و بعد اگه یه روز عاشق شد بیاد و به مامان بگه و مطمئن باشه که مثل
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور